عشق

توی این دنیا عشق معنی نداره

شاید در زندگی بعد از این

من که اینجا پیداش نکردم

تنها خواسته ام از خدا رفتن زودتر به کنار خودش هست

دیگه خیلی خسته شدم

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

شما بگویید چه کنم

روز بعد دیدمش

خیلی راحت شده بود

دستم رو می بوسید

چشماش برق می زد

می گفت دوسم داره

شما میگید این چه دوست داشتنی هست

نه میدونم کی هستم

زنش که نمی تونم بشم چون ارضاش نمی کنم

دوستشم

یعنی چی

یعنی یک دختر یدکی که نیازهاش رو بگیره

از دختر بودن متنفرم

حتی اگه پولدار باشی

حتی اگه استاد باشی

رئیس باشی

هر چی باشی بازم یک دختری

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

پایان یک عشق

اومد کنارم نشست

لبخند می زد

دستم رو گرفت و اون یکی رو انداخت دور گردنم

چه حسی داشتم

اما گفت میدونی ریما دوست دارم خیلی

اما نه مثل یک همسر از تو برام زن در نمی آید یعنی اون جوری نمی خوامت

اما می تونیم دوستت باشم تا هر وقت که تو بخوای

یک چیزی توی دلم افتاد و شکست

گفتم آره من هم همین طور فکر می کردم راست میگی همسرت نمی تونم باشم

از این به بعد دوستتم

چقدر تلخه شنیدن این حرف از طرف مردی که عاشقشی و فقط می خواهی مال اون بشی

پسرا ، مردا هیچ وقت این حرف رو این قدر راحت به هیچ دختری نگید

بگید زشت هستی

 بگید اخلافت بده

اما نگید زنانگیت  کافی نیست و ارضا کننده نیست

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

خوشبختی

آمد گفت می خواد دانشجوم بشه

وارد کلاس شدم ردیف اول نشسته بود

روحم پر کشید...نمی تونستم به صورتش نگاه کنم

دست خودم نبود از فرط اشتیاق خندم می گرفت ولی آمده بود و نشسته بود روبروم داشت گوش می داد بهم یاداشت می کرد...

وقتی کلاس تموم شد بهم زنگ زد گفت جلو در منتظرم هست

مسیرمون یکی هست می خواد منو بروسونه

احساس کردم خوشبخترین فرد رو زمینم

کنارم نشسته بود و متین و با حیا

بهم نگاه نمی کرد داشت رانندگی می کرد

خیلی دوسش دارم

کاش می شد بهش بگم

اما اگه بدونه شاید دیگه حتی کلاس هم نیاد

اخه اون اصلا به فکرش هم خطور نمی کنه که من اینجوری دوسش داشته باشم

خیلی مهربون و ساده و بی غل و غش

هر چی برام باشه قبوله ، دوست ، داداش کوچولو ... همین که هست و میبینمش

منو به هیجان می آره...

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : عشق ، دل نوشته ، لبخند

تسلیم

خیلی سعی کردن متوجه  حضور من بشه...اما نگاهی نکرد

بال بال زدم موقع دیدنش اما ندید...

براش میل زدم هر روز ، جواب داد اما نفهمید اونی که براش میل زده محتاج نیم نگاهش هست

اس ام اس زدم جواب داد اما نفهمید چرا این قدر هرجا اون هست منم هستم

اون اصلا متوجه احساس من نیست

کاش یک بار به چشام نگاه می کرد

کاش فقط یک بار دستام رو لمس می کرد

کاش این همه سال کوچکتر از من نبود

این چه قانونی هست اگه دختر ٨ سال کوچکتر از پسر باشه عالی هست اما اگر دختر ٨ سال بزرگتر باشه فاجعه

حتی به ذهنش هم خطور نمیکنه که من چقدر عاشقشم ...

کاش می فهمید محتاج نیم نگاهشم..........

اما دیگه بی خیال

رها رها

با اونم کاری ندارم

اگر یک ذره توجه می کرد می فهمید که چقدر عاشقشم و می خوامش

اما اون حتی نگاهی هم به من نکرد!

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩

حیرت

یک زمانی تمام وجودم بود..

همه جا به دنبالش بودم... با دیدنش دلم می لرزید...

ساعت ها توی اینترنت انتظار می کشیدم که چراغش روشن بشه...

در حیرتم ز کار دل ...

الان طوری شده که می تونم ببینمش

اما از اون احساس خبری نیست

اون که روزی برام یک موجود عجیب بود و همه کارش اسرار آمیز

حالا که نگاش می کنم خیلی معمولی هست مثل بقیه

دلم خالی خالی شده... چند سالی توی بالاترین نقطه جاش بود

اما الان هیچی ... خودمم در حیرتم

یعنی احساس این قدر تغییر می کنه

اما خالی شدن از احساس هم حس خوبی نیست

وقتی حداقل یکی رو داری که براش غم بخوری حتی اگه اون تو رو نخواد تو با حس خودت عاشقی و عشق می ورزی

اما وقتی اونی رو هم که برا خودت بت کرده بودی میشکنه ...

خیلی احساس تنهایی می کنی خیلی

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

از خودم هم خسته شدم

از خودم هم خسته شدم

خیلی سخته میان جمع باشی و احساس تنهایی کنی

تنها امیدم الان دانشجوهام هستند

اونا که با استاد گفتنشون

نگاه های پرسشگرشون

حسودیشون به همدیگه

هر کدوم سعی می کنن بیشتر توجهم رو جلب کنند

نهایت ارزوشون اینه شب بخوابند و روز بعد مثل استادشون بشند

نهایت ارزوی من هم اینه که شب بخوابم و برگردم به همان روزهای دانشجویی.....

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

دلتنگی

دیروز دیدمش

نگاهش را از من می دزدید ... 

حس کردم من اون جا خیلی اضافی هستم

امروز خیلی داغون بودم

همش فکر می کردم اخه چی شده که این قدر عصبانی ام

اما الان علتش رو فهمیدم

احساس این که تو زندگی یکی اضافی هستی خیلی احساس بدی هست

دلم بدجوری شکسته....

اون دوست مهربان هم کارش توی شرکت ما تمام شد و رفت

باز منم و یک دل که نمی تونم حریفش بشم

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

آینه

خداوند خیلی مهربان هست

گاهی با قرار دادن انسانی در مقابل مان ،‌نشان می دهد که کجاییم ...

مثل آینه ای که جزتیات وجودت رو در آن می بینی... جزئیات روحت رو بهت نشان می ده..

از این که خداوند یکی از این ملائکه هاش را در مسیر زندگیم قرار داده خیلی خوشحالم

مرا به یا خودم انداخته قبل از این که با اون آشنا بشم

مرا یا معصومیت فراموش شده ام انداخت...

حس می کنم خودم را می بینم اما در این پنج سال آنقدر از خودم بیگانه شدم که سادگی این مرا به شگفت وا داشته و تازه یادم افتاده که چقدر مانند این من هم زلال بودم

پریروز که دیدمش احیا نگه داشته بود خواب آلود و خسته  آنچنان حس احترامی در وجودم احساس کردم که دلم لبریز از محبت شد

خدایا به خاطر همه مهربانی ها ازت متشکرم

حتی وقتی که ما خودمان را گم می کنیم تو کمک می کنی که باز گردیم به اصل خودمان........

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

از رویا تا واقعیت

توی چند هفته گذشته با یکی آشنا شدم

انسانی پاک و مهربان... تا یک مدت پیش حس می کردم همه دو رو و دو رنگ هستند.. البته بعد همه انقاقاتی که برام افتاده بود..

اما دیدن این انسان ارزشمند پرده ای را از مقابل چشمانم انداخت

الان دیگه اطرافم را شفاف تر می بینم

یک دوستی و عشق دروغین که در ذهنم ساخته بودم و همه ارزش های والای انسانی رو به یکی توی ذهنم بهش داده بودم رنگ باخت...

با دیدن این انسان شریف فهمیدم که هنوز محبت نمرده و مهربانی هست.. هنوز پاکی هست ...هنوز انسانیت هست...

کاش موقعیت طوری بود که  می توانستم با این انسان خوب و پاک یک زندگی رو شروع کنم... اما ای دریغ ... اون هفت سال از من کوچکتر هست... اون قدر پاک و مهربون که صداقت از توی چشماش به بیرون می ریزه.....

الان دیگه از احساس های قبلیم هیچ خبری نیست... انگار خدا ماه رمضانی این بنده اش رو برام رسونده که نشون بده اون پاکی که تو توی ذهنت به اون بسته بودی توی اون نبود و پاکی یعنی این...مهربانی یعنی این...انسان دوستی یعنی این...

از یک طرف از این که پرده خیال از جلوی چشمام کنار رفته و اطرافم و واقعیات رو می بینم شادم و از طرف دیگه تنهایی و تهی شدن از هر احساسی غذابم می دهد...

اون انسان پاک و مهربان هم اونقدر در عالم پاک خودش غرق هست و به همه محبت می کنه که من و هزاران امثال من فقط دوستانی هستیم که اون می تونه بهشون کمک کنه .. فقط همین... کاش می تونستم بهش بگم که چقدر حیران انسانیت و پاکیش شدم ... کاش

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

فاصله ها

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر میشه

تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری

دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه میزاره دلتنگی مگه گریه امون میده

مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد درا رو باز میزارم

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

امتحان سخت!

یکی همکارم شده درست شبیه اونه...

وقتی کنارم می ایسته دوست دارم دستش رو بگیرم و سرم رو روی شونه هاش تکیه بدم و آروم بگیرم...

اما اون یک غریبه هست همین... همش می خوام ماموریتش تمام بشه و بره... تحمل این وضع برام خیلی مشکل شده و عذابم میده...

نمی دونم چرا خدا داره این جوری امتحانم می کنه... اونم درست وقتی که تصمیم به فراموش کردن اون گرفتم

خیلی سخته، وضعیتی که توش گیر کردم...

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

سخت مثل سنگ

عشق دل رو نرم نگه می داره

با دیدن منظره ای اشک توی چشات حلقه می زنه ....احساساتی می شی... پر می گیری شاد می شی ... غمگین می شی...

اما وقتی عشق رو از دلت بیرون انداختی و متقاعد شدی که همه چی دروغی بیش نبوده

دلت سخت می شه مثل سنگ ... شایدم سخت تر...هیچ هیجانی رو حس نمی کنی...

الان وقتی به یادشم می افتم دلم نمی لرزه... انگار مهر زدند دلم رو...

نه حسی ، نه احساسی، نه شعفی .... هیچ چی........

حتی دیدن دوست داشتن های دیگران هم مسخره جلوه می کنه بهت...

من سنگ شدم، حداقل این جوری دیگه کسی نمی تونه ازیتم کنه...

مخالط همه باش تا  بخندی  خوش

نه پایبند کسی تا ازغمش بگریی زار

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل ، عشق

کم نیاوردم!

دیروز زنگ زد

ساعت ٩:١٨ صبح...

احوال پرسی کرد و گفت آنلاینم بیا نت...

گفتم مهمون دارم سرم شلوغه...

نرفتم نت، دلم هزار راه می رفت و بهونه می گرفت که برم ...

اما کم نیاوردم و نرفتم!

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

همه چی آرومه

دو روز پیش عروسی بودم وقتی عروس و داماد وارد شدند این آهنگ شروع شد ، عشق توی چشماشون موج می زد کمتر زوجی رو دیدم که این قدر عاشقانه به هم نگاه کنند ، خیلی به دلم نشست، انشالله روزی بتونم من هم به کسی که عاشقش خواهم شد توی چشاش نگاه کنم و بخونم...

همه چی آرومه،  تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که، تو کنارم هستی

همه چی آرومه ، غصه هـــا خوابیدن

شک نداری دیگه ،تو به احساس من

همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا، به خودم می بالم

تو به من دل بستی، از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن

منو با لالایی ، دوبـــاره خوابم کن

بگو این آرامش ، تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق، تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا ،به خودم می بالم

تو به من دل بستی، از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم ، همه چی آرومه........

راستی از اینجا می توانید دانلود کنید.. شنیدنش خالی از لطف نیست

تقدیم به همه عاشقا،کسانی که کسی رو دارند که این آهنگ رو بهش بخوننقلب

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، عشق

خسته از نامردمم

نه خوشحالم ، نه غمگین..

نه کم حوصله ام ، نه سرحال...

نه درد دارم ، نه درمان...

ریما؟...نه اونم نیست!...رفته؟...کجا؟... نمی دونم...

خیلی عجیب هست ، هیچ حسی ندارم...فقط خسته ام

یک چیزی باقی مانده اونم تهی!سوال

خسته از نامردمم و زمرغ شب تنهاترم...

اندرین دریای طوفانی که نامش زندگی است  

 آنچه را  ساحل  همی پنداشتم  غرقاب  بود....



 

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

طعم جدایی

تا وقتی هنوز خودت رو گول می زنی باز به یک چیز واهی امید داری....

اما الان هیچی به هیچی....

حس می کنم اصلا همش یک رویا بوده... یک رویای دور...

کسی که اصلا عاشق نشده باشه و طعم اون رو نچشیده باشه ...خیلی حالش بهتر از اونی هست که عشق از میان دستانش چکیده  و رفته باشه..

مثل آبی که هر چقدر هم دستات را محکم بگیری باز از لای انگشتات می چکه و میره..........ناراحتگریه

دانی چگونه  باشد  از دوستان جدائی     چون دیده ای که ماندخالی ز روشنائی

-------------------------------------

او    سفر    کرد   و    کس نمی داند         من   در   این    خاکدان     چرا      ماندم

آتشی      بعد      کــــاروان       ماند         من  همان    آتشم   که     جـــا    ماندم

--------------------------------

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

هنوز ایستادم

وقتی که سختی ها و ناملایمات انسان را به سرآشیب سقوط می بره... به هر چی دستت میاد چنگ می اندازی ولی آخرش فقط علف هایی هرز در دستات باقی می مونند... می افتی ته ته ته... از خیلی چیزا که میدونی گناه میگذری ... فقط میخوای یکی تسکینت بده.......

اون روزها خیلی دلسرد بودم و نا امید حتی توی شرکت طبقه پایین ساختمان آتیش گرفت اما من سرجام نشسته بودم همه توی تلاش داشتند بیرون می دویدند اما من دوست داشتم دود غلیظ تر بشه و همون جا همه چی تموم بشه....اما نشد...

چند روز پیش دوستی قدیمی که چندین سال بود ندیده بودم رو باز دیدم...رفته بود مشهد برام یک جانماز هدیه آورده بود.. اونو دست وقتی دیدم که روز قبلش فقط از خدا خواسته بودم یک اشاره یک راه برام نشان بده.....

وقتی انو دیدم حس کرم خدا صدامو شنیده....خدا همیشه شرمندم میکنه... من بنده خوبی براش نیستم اما همیشه حس می کنم هوام رو داره..... توی اوج تنهایی باز امید آمد به سراغم...

 الان حالم  بهتره... عجیب آرامش دارم...  یک بار با خودم کنار اومدم .... اونو کلا از زندگیم بیرون آوردم ... بخشیدمش توی دلم و سپردم دست همسرش... همش توی فکرم این بود که شادی که موجب ناراحتی کس دیگری بشه شادی نیست هوس هست... خدا کنه دیگه نبینمش ... وقتی از کسی دوری راحت تر می تونی فراموشش بکنی...

الان فقط جدی چسبیدم به کارم ...

دوستان عزیزم که این جا تنهام نمی گذارین دست تک تک تون رو به گرمی می فشارم ممنون از راهنمایی هاتون... امیدوارم همه تون به آرزوهاتون برسین و پدر و مادرتون سایه شون سال های سال روی سرتون باشه ... حالا که هستن قدرشونو بدونید هر کاری هر سفری که دوست دارید همراهشون برید حتما برید... فرصت ها خیلی کوتاه هستند حتی نمی تونید کوتاه بودنش را تصور کنید... بهشون بگید که چقدر دوسشون دارین...

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

اگه........

بعضی وقت ها همه چی داری...

همه چی بر وفق مرادت هست...

اما یک دفعه دنیا قدرتش را به رخت می کشه!

هرچی داری رو از دستت دونه دونه میگیره...

چند سال پیش اون رو هر روز می دیدم...مادرم پیشم بود... پسری که  توی دلم می خواستم زنش بشم هم بود.........

اما اول مامانم دنیاشو عوض کرد .......توی همون روزها اون تنهام گذاشت یک دختر دیگه توی زندگیش اومد که میخواست فقط با اون باشه.......بعدش همونی که می خواستم زنش بشم. اون تصادف کرد و رفت پیش مادرم.

من موندم و من....تنها........

حالا فکر می کنم اگه مامان بود، اگه عزیزم تصادف نکرده بود..اگه دوست دختر اون حسود نبود...........

من چه حالی داشتم ........... کجا بودم.شاید الان یک کوچولو داشتم که بهم می گفت مامان.......

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

زندگی

زندگی با همه ی وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست....

حاصل تن به قضا دادن وپژمردن نیست.....

زندگی رفتن و راهی شدن است.....

از سر اغاز وجود تا جای که خدا میداند.........

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته

واقعیت

بعضی وقت ها اونقدر اسیر رویا ها می شویم که خود زندگی را از یاد می بریم

عجیب، چند روزی هست خیلی واقع بین شدم ... وقتی به یادش می افتم ...فکر می کنم آره این رسمش هست که نبینمش ...

شاید چون الان دوهفته هست که ندیدمش... تلفنی ازش نداشتم نمی دونم.....

به هرحال حالت بدی نیست.. امیدوارم دوام داشته باشه ...

دارم تند تند کارهای عقب افتاده ام را انجام می دم

دوستان شما هم برام دعا کنین

 

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

به خود عشق بورزیم

از "خواجه عبدالله انصاری" پرسیدند: خلوت حق کجاست؟

خواجه گفت:
جایی که "من و تو" نباشیم!

توجه کنید! جایی که "من و تو" نباشیم! یعنی، "ما" باشیم!

اما، چگونه می توان ما شد و در خلوت حق حضور یافت؟

با دوست داشتن خلق! اما تا زمانی که به خود عشق نورزیم، چگونه می توانیم به خدا و خلق خدا عشق بورزیم؟

از آنجا که فرمول (خود= خلق= خدا) همیشه برقرار است، پس، ابتدا باید خود را دوست داشت.

ما معمولا به دلیل سر زدن اشتباهاتی، در طول زندگی از خود گله مند می باشیم و در نهایت، احساس گناه کرده و در نتیجه خود را به خاطر همین احساس دوست نداریم.

روانشناسان معتقدند: "برای دوست داشتن خود باید ابتدا خویش را ببخشیم و احساس گناه را از خود دور کنیم و باور کنیم که ما به دنیا آمده ایم تا اشتباه کنیم و به خود اجازه بدهیم تا گاهی، کمی ساده دل و ناشی باشیم!"

"ویرانگرترین، بی ثمرترین و راکدترین نیروها احساس گناه است!"

"احساس گناه یعنی، حذف کردن اراده خداوند در زمین!"

باید بدانیم که ما به دنیا آمدیم تا اشتباه کنیم، زیرا ما تعالی پیدا نخواهیم کرد، مگر آنکه اشتباه کنیم!

بعد از بخشیدن اشتباهات خود قهرا اشتباهات دیگران را هم خواهیم بخشید.

آیا تا به حال خود را بخشیده اید؟

یک آزمایش!

روبه روی آینه بایستید و تمرکز کنید با دقت به رنگ چشم ها، خطوط مورب و موازی صورت خود را نگاه کنید! بعد از چند لحظه تمرکز، احساس می کنید که سالهاست خود را در آینه به این دقت نگاه نکرده اید. سپس پنج بار با آرامش و از صمیم قلب با ذکر نام کوچک خود به تصویر بگویید:

... جان دوستت دارم، ... جان خیلی دوستت دارم. من همه کارهایت را تایید می کنم! من به خوبی می دانم که تو بی گناهی! ... جان من خیلی دوستت دارم.

آیا می توانید به دفعات یاد شده این کار را انجام دهید؟

اگر توانستید که بسیار خوب به شما تبریک می گویم! شما خود را دوست دارید، پس دیگران را هم می توانید دوست داشته باشید و در نهایت خداوند را و رابطه شما به این شکل می شود:

(خدا=خلق=خودم).

اما اگر نتوانستید! نگران نباشید، 98 درصد از مردم نمی توانند این کار را به خوبی انجام دهند!

برگردید به گذشته، اشتباهات خود را ببخشید و بدانید که اگر اشتباه نبود، هرگز بشر متعالی نمی شد.

آزمایش بعدی!
یک برگ کاغذ بردارید و بالای آن بنویسید افرادی که به من بدی کرده اند، از جمله: عزیزانم را از من گرفته اند و به هر نحوی عامل رنجش شدید من شده اند.

نام این افراد را بنویسید: (به صورت ستونی) سپس به روی هر اسم خوب تمرکز کنید و چهره آن فرد را در نظر بگیرید. لحظاتی بعد، روبروی نامش بنویسید: دوستت دارم، از گناه تو گذشتم!

آیا می توانید این کار را بکنید؟ یقین بدانید اگر نتوانید این کار را بکنید و دیگران را ببخشید، هرگز قادر به بخشودن خود نخواهید بود.

یک پیشنهاد!

خود را ارزیابی کنید.

می پرسید چگونه؟ ارزیابی یعنی چه؟

به بیانی ساده: ارزیابی یعنی، نگاهی به صفات خوب یا بد خود داشتن؛ به عبارتی، صفات خود را تحلیل کردن و در نهایت، تقویت صفات خوب و تضعیف صفات بد است
  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : عشق ، دل نوشته

دوست

از در دوست چه گویم به چه عنوان رفتم         همه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم

..........

رفتم  امّا  دل  من  مانده  بر  دوست  هنوز         می برم جسمی وجان در گرو اواست هنوز

..........

منبع

سایت لطایف و ظرایف ادبی

www.hdabir.com

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

منفی یا مثبت

زندگی رو هر جور بگیری میگذره وای به روزی که می افتی توی فاز منفی ... دیگه هرچی مصیبت میاد سراغت....

این چند روزه خیلی توی این فاز بودم.

اما امروز همش حواسم هست که نرم توی این فاز...

زندگی به همراه فراز و نشیب اش می گذره... شاید به مشکلاتی که الان داریم از دید ده سال اینده نگاه کنیم چرت و پرت به نظر بیان

اما آنچنان درونشون غرق شدیم و دست و پا می زنیم که انگار آخر دنیاست...

به خاطر کسی ممیریم که اصلا توی فکر ما نیست... اونایی که دور و برمون هستند رو نمی بینیم...

وقتی حس می کنی کسی دوست نداره یک طرفت خیلی خالی میشه مخصوصا اونی که روش حساب کردی ....

وای بازم دارم میرم تو فاز منفیاسترس

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

خداحافظ عشق من!

دفتر عشق رو بستم... دفتری رو که با دیدن اون بازش کرده بودم برا همیشه بسته شد...

دلم ....اونو هم که دادم به او .. من که لازمش ندارم

الان دیگه هیچ احساسی ندارم تهی از همه چیز ... ویرانه ای که اسمش ریماست

قبول کردم که قسمت من این بود، اگر خدا می خواست یک زوج  هم برا من می آفرید اما من فراموش شدم ... تو کارگاه هستی هم تا نوبت به زوج من رسید گل تموم شد!

 

 

 

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

دلتنگی

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او
نخواهی رسید

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

دیدار

دیروز دوباره دیدمش.....

رفته بودم آموزشگاه مدرکم رو بگیرم...توی راه همش از دلم می گذشت که ای کاش برنامه اش را می دانستم و روزی می رفتم که از دور می دیدمش اما جرات گفتن این خواسته را به خودم هم نداشتم..از در که آمدم تو به حیاط نگاه کردم اما ماشینش اون جا نبود... اه از نهادم بلند شد حتما امروز کلاس نداره تو دلم گفتم و رفتم تو...

رو مبل نشسته بودم و منتظر که که مدرکم رو بگیرم و برم...هر کسی که از دفتر می آمد بیرون نگاه می کردم انگار دلم نمی خواست باور کنه که اونو امروز نمی بینه...

اما یک دفعه که سربلند کردم دیدم از دفتر آمد بیرون و به سرعت به طرف کلاسش می ره... زود سرم رو انداختم پایین که منو نبینه ... اما او هم منو دید بار دیگه که سربلند کردم داشت از کنارم رد می شد ..ایستاد و سلام کرد...بلند شدم و سلام کردم اما به روش نگاه نکردم تا دم در رفت و گفت بیا کلاسم بالاست....

تا چشمم بهش افتاد همه قهر هام از یادم رفت باز دست و پام رو گم کردم یک بار نشستم دوباره بلند شدم.... ایستاده بود هنوز ....گفتم برو کارم تموم شد میام...

تا مدرکم حاضر بشه هزار بار تصمیم عوض کردم برم بالا کلاس ، عقلم می گفت نه مگه از دستش عصبانی نبودی کجا، دلم می گفت مگر بذارم از دیدنش محرومم کنی...توی این تب و تاب بود که مدرکم حاضرشد و گرفتم تا بلند شدم از سرجام خودم را بالای پله ها جلوی کلاس دیدم داشت صداش می آمد..تا دید تعارف کرد بیا تو ...روی اولین صندلی نشستم ان قدر هیجان زده بودم که هرقدر می خواستم خودم را کنترل کنم و آن قدر از ته دل لبخند نزنم نمی شد...

داشت درس می داد مثل همیشه مسلط ، ساده ...بانمک..یاد اون روزها افتادم و سرگردندم و همه بچه ها که اون روزها کنار هم بودیم از جلوی چشام رد شدند .با صدای درس دادنش دوباره به خودم آمدم یک دفعه یک غم بزرگ توی دلم ریخت همش یکی می گفت اینجا چی کار می کنی...چندبار پشتش بود دلم می خواست تا پشتش هست بلندشم و برم و تا برمی گرده ببینه که نیستم اما نتونستم....غم دنیا توی دلم ریخته بود  ..اما هرچند دقیقه می آمد کنارم و یک چیزی می گفت.....بهش اس ام دادم می خواستم تعطیل کنه و چند دقیقه باهاش تنها حرف بزنم اما کلاسش ١/۵ ساعت دیگه ادامه داشت.بلند شدم و از کلاس اومدم بیرون .اونم اومد چند کلمه حرف های فنی و کلاسی باهم زدیم و امدم بیرون..........

اما برام ثابت شد که من نمی تونم ازش جدا بشم........

من طعم عشق را با اون چشیدم حتی اگر این یک غیرممکن باشه باز هم همیشه دوستش خواهم داشت اون اولین و آخرین عشق من خواهد یود...امروز از حس دیدنش اونقدر شاد بودم که دلم می خواست همه رو ببوسم و بگویم مردم من دیدمش ...دیدمش.....دیدمش........

دستم ... آره دستم باز درد گرفت ...بار اولی که دستم رو گرفته بود از هیجان ماهیچه دستم گرفته بود تا یک هفته نمی تونستم تکونش بدم... از اون روز تا حالا هروقت بهش فکر می کنم این درد سراغم می یاد.......

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : عشق ، دل نوشته ، درد دل

متشکرم خدایا

امروز باز دست رحمت خدا را حس کردم.... باز محبتش را احساس کردم... بهم نشان داد که تنهام نگذاشته... از این که این همه در این چند هفته آخر ناشکری کردم

خدایا منو ببخش...خجالت

خدایا از  این که بیراهه رفتم منو ببخش...

همیشه در تاریکترین لحظات یک راه راست و پرنور را برام نشان دادی....

خدایا ازت متشکرم

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

خوشبختی

 

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود،

در دیگری باز میشود

ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم 

که درهای باز را نمیبینیم

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

دوستی

دوستی گذشتن نیست،‌ از خودگذشتن است...

دوستی شنیدن نیست، فهمیدن است...

دوستی دیدن نیست، حس کردن است...

دوستی ترک کردن نیست ، حفظ کردن است...

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

فراموشم مکن هرگز

نمی گویم فراموشم مکن هرگز.........

 فقط گاهی به یاد آور........

اسیری را که میدانی ....

ز یادش نخواهی رفت هرگز ...........

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

زندگی امروز...

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر...

 مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم...

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم...

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهای مان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم...

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سال های عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به ساله ای عمرمان

ما ساختمان های بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر..

 بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم..

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم..

 فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را...

 بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم..

 عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر...

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم...

اکنون مردان بلند قامت اما شخصیت های پست تر، سودهای کلان اما روابط سطحی....

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده...

 بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است....

در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید ..

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید..

 زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است...

 از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید...

 عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم...

 بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید...

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته

هیچ خودت می دانی چی می خوای!!!

به خودم قول دادم

دیگه خبری ازش نگیرم... دیگه بهش زنگ نزنم... دیگه براش اف نذارم...

اما یک صفحه هم همش روی دسکتاپم باز هست دارم چک می کنم کی آنلاین می شه .. چرا خبری ازش نیست...

حرف برای گفتن دارم ؟ نه ندارم.... چرا دنبالشم...نمی دانم

عقده ای شدم از بس همیشه حرف آخر را او زده و رفته ... تصمیم آخر را او گرفته و رفته..

این بار می خوام خودم تصمیم بگیرم

خدایا! خودت کمکم کن

این کارها نه در شان من هست نه او

خدایا! خودت کمک مان کن

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

تمنا

گرچه دل تمنای دیدار تو را  می کند

اما توجه ای به آن نخواهم کرد

باید آن را از اسارت و بردگی تو نجات دهم

ریما باید آزاد باشی...

در  اوج .... رها ..... سبک بال

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

عزمی نو

اگر خود آدم اراده داشته باشه هیچ کس نمی تواند نه با احساسش بازی کند و نه بازیچه اش سازد

اگر من به موقع نه را گفته بودم نه عذابی می کشیدم نه وجدانم تیر می کشید و نه این قدر دلمرده و افسرده شده بودم

اما از این به بعد قوی خواهم بود...

دلم را دست هیچ کس نخواهم داد که به راحتی اسیرم کند ... اذیتم کند .. فراموشم کند... عذابم دهد... هرگز

دیگر هرگز کاری را که خودم اعتقاد دارم غلط است انجام نخواهم داد که شاید او ناراحت شود...مگر وقتی من الان دارم از غصه می میرم او به فکر من هست؟؟؟

اگر از فراق و دوری  او بمیرم بهتر است که عذاب وجدان بگیرم که شخصی که آید دیگری است را دیده ام و لمس کرده ام...

حداقل این درد مال خودم است نه او و نه هیچ کس دیگری نمی تواند آن را از من بگیرد... خود با درد خود خواهم ساخت و خواهم سوخت....

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

امتداد یک رویا تا واقعیت

این که من او را همیشه دوست تر داشتم برام واضح هست

اما او هم مرا دوست داشت ویا شاید وقتی که می خواست به کسی حرص دهد کنار من جا می گرفت و نشان می داد که تنها نیست... من به رفتن و نبودنش عادت کردم اما این آخرین دیدار ...

نمی خواهم دیگر فکر کنم

دختری زیبایم همه در حسرت این که نیم نگاهی بر آنها بیندازم اما باور کنید که هیچ کدام ارزش نیم نگاه را ندارند.

در تمام این سال ها که در کنارش بودم همیشه مثل برادری مهربان برایم بود.دستم را می بوسید.پیشانی ام را و گونه ام را..هیچ وقت از این که اجازه داده بودم که نزدیکم شود پشیمانم نمی کرد..درچشم هایش هرگز هوس ندیدم. هرچه بود محبتی پاک بود و هست

من هم هیچ انتظاری از او جز این ندارم اما هیچ کس این عشق پاک را باور ندارد همه فکر می کنند تا دست زن و مردی به هم گره خورد آلوده به هوس می شود

وقتی دوسال پیش یک دفعه برایم نوشت که ما یادمان رفته که خواهر برادر واقعی نیستیم و نامزدم از این صمیمیت ناراحت می شود ..خداحافظ و رفت

آن موقع هم همین طور متحیر ماندم آخر تا آن روز  برعکس این حرف ها را می گفت می گفت مردم هرچه می خواهند بگویند ما که می دانیم احساسمان چیست...

اما خودش یک دفعه مردم شد! حرف آن ها را گفت!

من هرگز ناراحتی او را نخواستم حتی با این که گناهی نداشتم به دختر گفتم من مزاحم او می شدم و او به تو وفادار است چون نمی خواستم او ناراحت باشد چون او آن دختر را می خواست به زنی اختیار کند من فقط یک خواهر و زمانی مانند یک مادر کنارش بودم همین....

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

معمای عشق

اگر بخوای بدانی عاشقی باید عشقت را آزاد بذاری که آزاد باشه

عشق اسارت نیست آزادی است اگر واقعا یکی را دوست داشته باشی باید آزادش کنی اگر عشق محدودیت باشه اون هوس هست نه عشق

وقتی عاشقی همه کاری می کنی که اون راحت باشه

حتی اگر اون پیش دیگری راحت هست باید رهاش کنی که بره چون اگر نگه داری خودخواهی تو است که برای خودت می خواهی اسیرش کنی

یک دل دریایی می خواد ..  خیلی سخت هست ... ذره ذره می سوزی خاکستر می شی اما یک لحظه دیدنش به همه عمرت می ارزه

دوست داری توی چشماش غرق بشی اما نمی تونی نگاش کنی دوست داری دستش را تا ابد توی دستات نگه داری قلبت آنچنان می زنه که فکر می کنی همه دارن صداش رو می شنوندمی خوای هرکاری بکنی که اون بخنده شاد باشه حتی اگر این کار پیدا کردن یک عشق تازه برای اون باشه وسواس می کنی که بهترین رو براش انتخاب کنی که نکنه ازیتش کنه ...

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بن عربده جویی بودیم

کس در آن سلسله جز من و دل بند نبود

یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

عشق من شد سبب خوب و رعنایی او

داغ رسوایی من شهرت زیبایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : عشق ، دل نوشته

تنها و خسته

خیلی خسته ام از همه چی همه کس .......

می خواهم بروم کاش می شد رفت  به یک جای دور .....از اول شروع کرد ....کار جدید ...آدم های جدید....

نمی دانم اما ظاهرا آسمان همه جا همین رنگ هست...

توی دنیای به این بزرگی هیشکی را ندارم که باهاش دو کلمه حرف دلم را بگم

باز این جا هست می نویسم

لطفا نظر بدین اینجا تنها نمونم

 

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته

دلیل تنهایی

در نهان به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ماناراحت

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، عشق

تحیر

دو روز پیش دیدمش خیلی شاد و سرحال بود آمد کنارم نشست یک دفعه دستم را در دستش گرفت و به صورتش چسباند و بوسید ... تعجب کردم اخه از وقتی مال دیگری شده بود خیلی رعایت می کرد اصلا نزدیک نمی شد همان طور متحیر بودم که چه شده.... من همیشه راضی بودم به هر آنچه او می خواست نتوانستم بپرسم که چه شده

چند ساعتی کنارم بود حرفی نمی زد داشتیم کار می کردیم اما هر از چندگاهی دستش را روی شانه ام می انداخت بوسه ای نثار گونه ام می کرد ... دستم را می بوسید..هیچ نمی گفت ...

از خیلی وقت ها پیش هر وقت تنها می شدیم سرش را مانند کودک خردسالی بر روی شانه ام می نهاد و بی حرکت می ماند من موهایش را نوازش می کردم آنقدر معصوم بود که انگار کودک شیرخواره ای را در بغل گرفته ای..

دو روز پیش هم که آمد مثل آن روزهای دور... تا به کنارش رقتم سرش را روی شانه ام گذاشت و هیچ نگفت من هم مثل آن روزها موهایش را نوازش کردم....

می دانستم که کار درستی نیست او حالا به کس دیگری تعلق دارد اما نمی توانستم به او نه بگویم... ترسیدم ناراحت شود ناراحت

برای پس فردا قرار گذاشتیم چون کار را تمام نکرده بودیم و می بایستی تحویل می شد...تمام طول روز را فکر می کردم که چرا این قدر نزدیک شد چرا..........اون خیلی رعایت این چیزها را می کرد چرا..........

شاید او هم همین فکرها را کرده بود و توبه کرده بود نمی دانم اما  دیروز که آمد انگار نه انگار که مرا می شناسد پشتش را بهم کرده بود و  غرق در کار بود...

  
نویسنده : ریما ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته ، درد دل

آخرین دیدار

عصبی شده بودم هر لحظه می خواستم های های گریه کنم

می خواستم بپرسم چرا دیروز آن جور امروز این جور ... خود را مانند بازیچه ای می دیدم که کنار گذاشته شده ام... دلم به حال خودم می سوخت......

اما او .... دور از من نشسته بود به صورتم نگاه نمی کرد اما متوجه شده بود که طاقتم تمام شده حرکاتم عصبی شده بود.

به کنارم آمد با لحن مهربانش پرسید چرا این طوری می کنی چرا عصبی شدی . چه می توانستم بگویم ... بگویم چرا بازی دادی مرا... چرا باز آتش مهرت را در دلم روشن کردی.......چرا باز تنهایم گذاشتی...و هزار چرای دیگه........

آمد کنارم نشست به آرامی دستم را در دستش گرفت ... دیگر تحملم تمام شد اشک به شدت از چشمانم سرازیر شد ....لحظهای قبل می خواستم بزنمش حساب بپرسم ... اما حالا که دستش در دستم بود باز از او به خودش پناه برده بودم... داشتم او به خودش شکایت می کردم... او که به فکر همه بود چرا به فکر من هیچ نبود... چرا فکر نمی کرد که من عذاب می کشم... با هر دو دست دستش را گرفته بود به آرامی گونه ام را بوسید و گفت اشک هایت را پاک کن چرا این طوری می کنی ...دستش را کشید و رفت ......

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩

سلام

این جا خلوتگاه من خواهد بود هرچه که به هیچ کسی نمی توانم بگویم این جا خواهم نگاشت

  
نویسنده : ریما ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : دل نوشته