از رویا تا واقعیت

توی چند هفته گذشته با یکی آشنا شدم

انسانی پاک و مهربان... تا یک مدت پیش حس می کردم همه دو رو و دو رنگ هستند.. البته بعد همه انقاقاتی که برام افتاده بود..

اما دیدن این انسان ارزشمند پرده ای را از مقابل چشمانم انداخت

الان دیگه اطرافم را شفاف تر می بینم

یک دوستی و عشق دروغین که در ذهنم ساخته بودم و همه ارزش های والای انسانی رو به یکی توی ذهنم بهش داده بودم رنگ باخت...

با دیدن این انسان شریف فهمیدم که هنوز محبت نمرده و مهربانی هست.. هنوز پاکی هست ...هنوز انسانیت هست...

کاش موقعیت طوری بود که  می توانستم با این انسان خوب و پاک یک زندگی رو شروع کنم... اما ای دریغ ... اون هفت سال از من کوچکتر هست... اون قدر پاک و مهربون که صداقت از توی چشماش به بیرون می ریزه.....

الان دیگه از احساس های قبلیم هیچ خبری نیست... انگار خدا ماه رمضانی این بنده اش رو برام رسونده که نشون بده اون پاکی که تو توی ذهنت به اون بسته بودی توی اون نبود و پاکی یعنی این...مهربانی یعنی این...انسان دوستی یعنی این...

از یک طرف از این که پرده خیال از جلوی چشمام کنار رفته و اطرافم و واقعیات رو می بینم شادم و از طرف دیگه تنهایی و تهی شدن از هر احساسی غذابم می دهد...

اون انسان پاک و مهربان هم اونقدر در عالم پاک خودش غرق هست و به همه محبت می کنه که من و هزاران امثال من فقط دوستانی هستیم که اون می تونه بهشون کمک کنه .. فقط همین... کاش می تونستم بهش بگم که چقدر حیران انسانیت و پاکیش شدم ... کاش

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرگ آرزو

ریما جان سلام خوشحالم که داری فراموش می کنی ولی عزیم حواست باشه تا دوباره دلبسته از روی احساسات نشی. به این فکر کن که دیگه طاقت زمین خودن و از نو بلند شدن رو نداری عزیزم. فقط با منطق جلو برو نه با احساس.

ریحانه

آمده بود و ميگريست مثل ستاره هاي صبح مثل پرنده هاي باغ آمده بود خسته بود روي چمن نشسته بود مثل شكوفه هاي سرخ آمده بود مي گريست گفتم اي پرنده نيست جز قفسي نمانده است سينه ي آسمان تهي ست آمد گريه كرد رفت باران بود در بهار آمد در اتاق من بوي بنفشه ماند و خاك

فرهاد

رابطه براي برقراري و ادامه دو چيز را نقش دارد... يکي شحص مقابل است... با همه ي ويژگي ها و ديگري شرايطي که رابطه مي خواهد با آن شرايط ادامه يآبد... گاه آنقدر بٌعد شخص روبرو بزرگ مي شود که شرايط با همه ي نا همخواني هايش ضعيف مي شود... خداوند انساني پاک و ساده را آن هم از نووع کوچکتر را در مسير راهت قرار داده.... تا بفهمي چقدر سرمايه ي سادگي ات را صرف کرده اي و پيچيده شده اي... چقدر رقّت و زلاليتت را با آلوده کرده اي... کسي را فرستاد تا در نقش هاي يک رابطه (همان ها که در بالا گفتم) شخص را فراموش کني و بتواني به شرايطي که ناديده ميگرفتي دوباره نگها کني و هر چه جلو تر بري و بيشتر از آن شخصيت جدا شوي مي فهمي حاضر شده بودي به چه شرايط پر حماقتي تن در دهي... چه قدر سادگيت را در همين راه زمخت کردي... انساني را فرستاد تا اول به خودت فکر کني ... که ديدت را در مورد خودت درست کني سپس تعريف خيلي مفهوم هايي که در وجود شخص قبلي برايت به معنا تبديل شده بود تجديد نطر کني خداوند اورا کوچک تر فرستاد تا تو نخواهي فرصت چيزهايي که در اين مدت بايد به آنها بينديشي را به دلباختن بگذراني... خداوند شخصي را فرستاد تا نشون بده

فرهاد

خداوند شخصي را فرستاد تا نشون بده اون پاکی که تو توی ذهنت به اون بسته بودی "توی اون نبود" و پاکی یعنی این...مهربانی یعنی این...انسان دوستی یعنی این...(اين جمله رو دوست ندارم چون داري باز هم خودت رو محدود مي کني) برابر دونستن تنهايي با تهي شدن هم درست نيست... تنهايي بي خويشتن تهي بودن است و با خويشتن ... خلوت... نذار نياز هات نيازمندت کنه، نذار ترس هات نياز در تو ايجاد کنه ، خويشتن خودت رو در وجودت پر مفهموم کن... اگر يه شخص بزرگتر بود دوباره تنهاييتو ميسپردي بهش تا تو رو از خودش پٌرت کنهو وقتي مي رفت خودشو ميبرد... الان کسي در اختيار توست که تنهاييت را فراموش کني نه آنکه به او بسپاري .... کسي که در قبال تو مسئوليتي نداره که تو بخواي ازش مسئئوليتي طلب کني.... تو خودتي با يه آرامش بخش _ ملايم و نه يه قرص اعتياد آور... يادت باشه تو ترک کردي... خدا کسي را جلوي راهت قرار داده به خودت بازگردي... به خودت فکر کني ... خودت رو قوي کني و هر آنچه آين را تا اين روز مانع مي شد فراموش کني.... تپش قلبت با طراوت

سارا

وقتی نشونت داد که هنوز محبت نمرده و مهربانی هست.. هنوز پاکی هست ...هنوز انسانیت هست... پس منتظر داده های بعدیش هم باش چرا دیگه حس تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نارگستر

سلام دوست عزيز پست قشنگتو خوندم. اگه دوست داشتي به سايت ماهم سر بزن. اجراي مراسم نور افشاني ويژه جشن ها و عروسي ها فروش محصولات نور افشاني مجاز توليد داخل خوشحال ميشويم شريک جشنهايتان بشويم.

سروناز شیراز

شاید اکنون که تورا می خوانم در دلت جایی نمانده باشد برای جای دادن حرفهای من اما دل من هنوز چشم بر دروازه قلب تو دارد برای پنهان کردن رازهایی که فقط تو خواهی دانست....[گل] متقابلا ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممم[گل]

مجید

حضور هیچکس در زندگی ما بی علت نیست [گل] صمیمانه برات آرزوی موفقیت دارم