دیدار

دیروز دوباره دیدمش.....

رفته بودم آموزشگاه مدرکم رو بگیرم...توی راه همش از دلم می گذشت که ای کاش برنامه اش را می دانستم و روزی می رفتم که از دور می دیدمش اما جرات گفتن این خواسته را به خودم هم نداشتم..از در که آمدم تو به حیاط نگاه کردم اما ماشینش اون جا نبود... اه از نهادم بلند شد حتما امروز کلاس نداره تو دلم گفتم و رفتم تو...

رو مبل نشسته بودم و منتظر که که مدرکم رو بگیرم و برم...هر کسی که از دفتر می آمد بیرون نگاه می کردم انگار دلم نمی خواست باور کنه که اونو امروز نمی بینه...

اما یک دفعه که سربلند کردم دیدم از دفتر آمد بیرون و به سرعت به طرف کلاسش می ره... زود سرم رو انداختم پایین که منو نبینه ... اما او هم منو دید بار دیگه که سربلند کردم داشت از کنارم رد می شد ..ایستاد و سلام کرد...بلند شدم و سلام کردم اما به روش نگاه نکردم تا دم در رفت و گفت بیا کلاسم بالاست....

تا چشمم بهش افتاد همه قهر هام از یادم رفت باز دست و پام رو گم کردم یک بار نشستم دوباره بلند شدم.... ایستاده بود هنوز ....گفتم برو کارم تموم شد میام...

تا مدرکم حاضر بشه هزار بار تصمیم عوض کردم برم بالا کلاس ، عقلم می گفت نه مگه از دستش عصبانی نبودی کجا، دلم می گفت مگر بذارم از دیدنش محرومم کنی...توی این تب و تاب بود که مدرکم حاضرشد و گرفتم تا بلند شدم از سرجام خودم را بالای پله ها جلوی کلاس دیدم داشت صداش می آمد..تا دید تعارف کرد بیا تو ...روی اولین صندلی نشستم ان قدر هیجان زده بودم که هرقدر می خواستم خودم را کنترل کنم و آن قدر از ته دل لبخند نزنم نمی شد...

داشت درس می داد مثل همیشه مسلط ، ساده ...بانمک..یاد اون روزها افتادم و سرگردندم و همه بچه ها که اون روزها کنار هم بودیم از جلوی چشام رد شدند .با صدای درس دادنش دوباره به خودم آمدم یک دفعه یک غم بزرگ توی دلم ریخت همش یکی می گفت اینجا چی کار می کنی...چندبار پشتش بود دلم می خواست تا پشتش هست بلندشم و برم و تا برمی گرده ببینه که نیستم اما نتونستم....غم دنیا توی دلم ریخته بود  ..اما هرچند دقیقه می آمد کنارم و یک چیزی می گفت.....بهش اس ام دادم می خواستم تعطیل کنه و چند دقیقه باهاش تنها حرف بزنم اما کلاسش ١/۵ ساعت دیگه ادامه داشت.بلند شدم و از کلاس اومدم بیرون .اونم اومد چند کلمه حرف های فنی و کلاسی باهم زدیم و امدم بیرون..........

اما برام ثابت شد که من نمی تونم ازش جدا بشم........

من طعم عشق را با اون چشیدم حتی اگر این یک غیرممکن باشه باز هم همیشه دوستش خواهم داشت اون اولین و آخرین عشق من خواهد یود...امروز از حس دیدنش اونقدر شاد بودم که دلم می خواست همه رو ببوسم و بگویم مردم من دیدمش ...دیدمش.....دیدمش........

دستم ... آره دستم باز درد گرفت ...بار اولی که دستم رو گرفته بود از هیجان ماهیچه دستم گرفته بود تا یک هفته نمی تونستم تکونش بدم... از اون روز تا حالا هروقت بهش فکر می کنم این درد سراغم می یاد.......

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی تنهاترین

[قلب] دیدی خدا دوست داره

علی تنهاترین

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم [گل][گل][گل] امیدوارم همه عمر شاد باشی

علی تنهاترین

ای کاش اونی که منو به خاک سیاه نشوند میدونست واسم شده بود تمام زندگی

علی تنهاترین

میخوام بدونم اونم به همون اندازه تورو دوست داره

علی تنهاترین

اپم

ریحانه

كاش با چشمانمان عهدي كنيم وقتي از اينجا به دريا مي رويم جاي بازي با صداي موج ها درد هاي آبيش را بشنويم -------------------------------- به روزم ... [گل]

مریم

کاش و صد کاش نمى ترسيدى که مبادا دل من پيش دلت گير کند يا نگاهم تلى از عشق به دستان تو زنجير کند[گل]

علی تنهاترین

برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام کفر اگر نباشد این من از خدا گذشته ام من رو بشناس و باور کن که خستم خیلی خستم اما هستم باورم کن باورم کن من که با تو صادقم اگه خستم یا شکستم هرچه هستم عاشقم هرچه هستم عاشقم [گل][گل][گل] آه که چه فاز بدی

امین

ریما جان به من گفته بودی آرزو می کنم عاشق بشی تا ....... اما من اون حرفایی را که اون موقع گفتم عاشق بودم گفتم. عزیزم می دونم عاشق شدن یعنی چی اما باور کن خودت و داری اذیت می کنی تو می تونی صاحب بهترین ها بشی اصلا لایق بهترین ها هستی اینم می دونم دل کندن از کسی که دوسش داری خیلی سخت اما غیر ممکن نیست .