حیرت

یک زمانی تمام وجودم بود..

همه جا به دنبالش بودم... با دیدنش دلم می لرزید...

ساعت ها توی اینترنت انتظار می کشیدم که چراغش روشن بشه...

در حیرتم ز کار دل ...

الان طوری شده که می تونم ببینمش

اما از اون احساس خبری نیست

اون که روزی برام یک موجود عجیب بود و همه کارش اسرار آمیز

حالا که نگاش می کنم خیلی معمولی هست مثل بقیه

دلم خالی خالی شده... چند سالی توی بالاترین نقطه جاش بود

اما الان هیچی ... خودمم در حیرتم

یعنی احساس این قدر تغییر می کنه

اما خالی شدن از احساس هم حس خوبی نیست

وقتی حداقل یکی رو داری که براش غم بخوری حتی اگه اون تو رو نخواد تو با حس خودت عاشقی و عشق می ورزی

اما وقتی اونی رو هم که برا خودت بت کرده بودی میشکنه ...

خیلی احساس تنهایی می کنی خیلی

/ 0 نظر / 13 بازدید