تحیر

دو روز پیش دیدمش خیلی شاد و سرحال بود آمد کنارم نشست یک دفعه دستم را در دستش گرفت و به صورتش چسباند و بوسید ... تعجب کردم اخه از وقتی مال دیگری شده بود خیلی رعایت می کرد اصلا نزدیک نمی شد همان طور متحیر بودم که چه شده.... من همیشه راضی بودم به هر آنچه او می خواست نتوانستم بپرسم که چه شده

چند ساعتی کنارم بود حرفی نمی زد داشتیم کار می کردیم اما هر از چندگاهی دستش را روی شانه ام می انداخت بوسه ای نثار گونه ام می کرد ... دستم را می بوسید..هیچ نمی گفت ...

از خیلی وقت ها پیش هر وقت تنها می شدیم سرش را مانند کودک خردسالی بر روی شانه ام می نهاد و بی حرکت می ماند من موهایش را نوازش می کردم آنقدر معصوم بود که انگار کودک شیرخواره ای را در بغل گرفته ای..

دو روز پیش هم که آمد مثل آن روزهای دور... تا به کنارش رقتم سرش را روی شانه ام گذاشت و هیچ نگفت من هم مثل آن روزها موهایش را نوازش کردم....

می دانستم که کار درستی نیست او حالا به کس دیگری تعلق دارد اما نمی توانستم به او نه بگویم... ترسیدم ناراحت شود ناراحت

برای پس فردا قرار گذاشتیم چون کار را تمام نکرده بودیم و می بایستی تحویل می شد...تمام طول روز را فکر می کردم که چرا این قدر نزدیک شد چرا..........اون خیلی رعایت این چیزها را می کرد چرا..........

شاید او هم همین فکرها را کرده بود و توبه کرده بود نمی دانم اما  دیروز که آمد انگار نه انگار که مرا می شناسد پشتش را بهم کرده بود و  غرق در کار بود...

/ 1 نظر / 11 بازدید
علی تنهاترین

دیگه اینقدر ازین دوروییها دیدم نمی تونم به کسی اعتماد کنم می خوام با تنهایی خودم زندگی کنم به قول امید: من و خود من مثل یه کوه محکمیم من و خود من مگه دیگه میشکنیم ریما از زندگیت درس بگیر اونقدر محکم باش که هیچ کسی نتونه چشمهای نازت رو بارونی کنه وقتی دلگیری و تنها غربته تمام دنیا از دریچه ی قشنگت چشم روشنت میباره