عشق و عذاب

عشق

این کلمه را در کتاب ها و شعرها خوانده بودم هیچ وقت فکر نمی کردم گرفتار شوم...

البته عشقی که می گم یک احساس بسیار عمیق هست نه چیزی گذرا..

مثل عشق مادر به فرزندش ... دقیقا همین احساس رو دارم....شاید به همین دلیل عذاب می کشم

من خوشبختی اونو می خوام من هیچ حسادتی به کسی که باهاش زندگی می کنه نمی کنم. من هیچ جایی توی زندگی اون نیستم و نخواهم بود ..........

فقط از دور می خواهم سعادتمند شدنش را ببینم...... اما دیگه اینو هم نمی خوام

اما  خسته ام از بی اعتمادی ها از اتهام ها........

از رها شدن ... از تنهایی......

دیگه نه محبت می خوام .نه عذاب.نه نزدیکی .نه دوری..

می خواهم آزاد باشم.......

به قول شاعر:

مخالط همه باش تا بخندی خوش

نه پایبند کسی کز غمش بگری زار

/ 4 نظر / 6 بازدید
آب تنی

میگذرد روزها به خوشی یا ... اما ....

محمدعلی

اون چیزی که ازش صحبت می کنی، دوست داشتنه. دقیقا می دونم چی می گی! هیچ چیز بدتر از این نیست که کسی رو دوست داشته باشی ولی اون این احساس رو نسبت به خودش نداشته باشه! فقط اینو می تونم بگم که وقتی برای دوست داشتن خواستی دل رو به دریا بزنی، باید خودت هم دریا دل باشی!! دل رو دریا کن، راست باز و پاک باز و امیر باش! وبلاگ من برام مثل یه چاه هست که درد دل هام رو بش می گم، از اینکه به من سر زدی ممنونم. برای من خوشحال کننده بود! [لبخند]

علی تنهاترین

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست اه این زمین و سرزمین واسم بجز قفس نیست وقتی عاشق می شی باید و باید عذابش رو به جون بخری وگرنه فرهاد از عشق شیرین نمیمرد من این جور عشق و عشق بازی رو میپرستم باید دو طرف جونشون رو واسه هم بدن در غیر این صورت بهش عشق نمی گن بهش می گن حوس این اعتقاد من به عشقه

علی تنهاترین

چون سرابی در کویر چون خیالی دلپذیر رفته بودی امدی اما چه دیر اما چه دیر ای دریغ از عمر رفته ای دریغ