آخرین دیدار

عصبی شده بودم هر لحظه می خواستم های های گریه کنم

می خواستم بپرسم چرا دیروز آن جور امروز این جور ... خود را مانند بازیچه ای می دیدم که کنار گذاشته شده ام... دلم به حال خودم می سوخت......

اما او .... دور از من نشسته بود به صورتم نگاه نمی کرد اما متوجه شده بود که طاقتم تمام شده حرکاتم عصبی شده بود.

به کنارم آمد با لحن مهربانش پرسید چرا این طوری می کنی چرا عصبی شدی . چه می توانستم بگویم ... بگویم چرا بازی دادی مرا... چرا باز آتش مهرت را در دلم روشن کردی.......چرا باز تنهایم گذاشتی...و هزار چرای دیگه........

آمد کنارم نشست به آرامی دستم را در دستش گرفت ... دیگر تحملم تمام شد اشک به شدت از چشمانم سرازیر شد ....لحظهای قبل می خواستم بزنمش حساب بپرسم ... اما حالا که دستش در دستم بود باز از او به خودش پناه برده بودم... داشتم او به خودش شکایت می کردم... او که به فکر همه بود چرا به فکر من هیچ نبود... چرا فکر نمی کرد که من عذاب می کشم... با هر دو دست دستش را گرفته بود به آرامی گونه ام را بوسید و گفت اشک هایت را پاک کن چرا این طوری می کنی ...دستش را کشید و رفت ......

/ 5 نظر / 10 بازدید
امین

واقعا عالی بود میشه حتی گفت عشق یکطرفه هم یجوری اینطوریه

شیرین مهربان

این عشق نیست خد کشی هست ندیدن خود هست کسی که براش میمیری حاضر تو رو ببینه این یه جنونه امیدوارم نصیبت نشده باشه [تعجب]

علی تنهاترین

عجب اشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا ریما محکم باش همیشه میگن یه امیدی هست من ندیدم و نمیخوام ببینمش اما تو بهش اعتقاد داشته باش اگه عشق اینه می خوام صد سال سیاه دیگه عاشق نشم من از عالم و ادم گله دارم من از دست خداهم گله دارم

علی تنهاترین

مطالبت واسم جالب بود به قول معروف: هر چیز که از دل براید لاجرم بر دل نشیند درکت می کنم چی می کشی امریست که میبازم و یک برد ندارم دل سوخته تر از همه ی سوختگانم [ناراحت]

رسول حیدری

سلام ریما در بدترین روزها امیدوار باش زیرا که زیبا ترین بارانها از سیاهترین ابرها می [قلب][نیشخند][گل]بارد.