معمای عشق

اگر بخوای بدانی عاشقی باید عشقت را آزاد بذاری که آزاد باشه

عشق اسارت نیست آزادی است اگر واقعا یکی را دوست داشته باشی باید آزادش کنی اگر عشق محدودیت باشه اون هوس هست نه عشق

وقتی عاشقی همه کاری می کنی که اون راحت باشه

حتی اگر اون پیش دیگری راحت هست باید رهاش کنی که بره چون اگر نگه داری خودخواهی تو است که برای خودت می خواهی اسیرش کنی

یک دل دریایی می خواد ..  خیلی سخت هست ... ذره ذره می سوزی خاکستر می شی اما یک لحظه دیدنش به همه عمرت می ارزه

دوست داری توی چشماش غرق بشی اما نمی تونی نگاش کنی دوست داری دستش را تا ابد توی دستات نگه داری قلبت آنچنان می زنه که فکر می کنی همه دارن صداش رو می شنوندمی خوای هرکاری بکنی که اون بخنده شاد باشه حتی اگر این کار پیدا کردن یک عشق تازه برای اون باشه وسواس می کنی که بهترین رو براش انتخاب کنی که نکنه ازیتش کنه ...

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بن عربده جویی بودیم

کس در آن سلسله جز من و دل بند نبود

یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

عشق من شد سبب خوب و رعنایی او

داغ رسوایی من شهرت زیبایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

/ 3 نظر / 9 بازدید
علی تنهاترین

دل سوخته تر از همه ی سوختگانم از جمع پراکنده ی رندان جهانم ( ای عشق از تو زهر است به کامم )

علی تنهاترین

از میان قاب دودی رنگ شیشه می بریدی از من اما تا همیشه

فرهاد

تک تک نوشته هاتونو خوندم... سادگي گفتارتون باعث به دل نشستنش بود... زيبايي در اين سادگيست... آرامش ، آرزو براي شما